بعد از من
وقتی رفتم، دنیا شرمنده نبودنم نشد و اخمی نکرد.
بعد از من همه چیز سر جایش ماند؛
لباسها، کتابها، شیشه عطر نیمه خالی و
آخرین پیامهای مهرآمیز به معشوق.
_همه چیز بیتفاوت به نبودنم پیش میرود.
طبیعت از سر وظیفه به گردش خود ادامه میدهد.
آفتاب بی من هم طلوع میکند.
برگها میریزند و سرمای زمستان به وقت همیشگی باز میگردد.
بهار میآید و گنجشکها دوباره لانه میسازند و تخم میگذارند.
_عشقهای تازه شعلهور شده و در نسیم زمان سرد میشوند.
خندهها و اشکها جای خود را به نوبت عوض میکنند.
_در این داستان رویش و زوال، همه یکسانیم.
همه چیز از نفس میافتد، ولی عقربههای زمان همیشه تازه نفساند
و در مسابقهی بی پایان به دنبال هم میدوند.
حالا که اینگونه است این همه هیاهو برای چیست؟
مسعود علیخانی


