گُل رز بودی

گُل رز بودی

گُل رز بودی، چرا علف هرز شدی؟

چه شد که به این روز رسیدی؟

_آن روزها که جوانه‌ی تو را شکستند و حقیرانه نگاهت کردند؛

به رؤیایت خندیدند و تو را دست کم گرفتند؛

و روزهایی که خواستند از آنچه آگاهت می‌کند دور شوی.

_آهسته تسلیم تلقینات خودشیفته‌وار و همدست تحقیرگر شدی.

خود را کوچک شمردی و در خلوت گفتی: راست می‌گویند.

و برایت بدیهی شد که لایق نیستی.

_چه بسیار افرادی که اینگونه گذران زندگی کردند؛

بی‌آنکه بدانند که می‌شد گونه‌ای دیگر بود.

_گاه کافیست آفتاب نگاهی به این غنچه نیمه‌جان بتابد،

یا دست گرمی، گُل لگدمال شده را نوازش کند تا

دوباره جان گیرد و جوانه زند.

_ولی تو منتظر نمان،

نوازش و نگاه را از خود بخواه و جوانه بزن

مسعود علیخانی 

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط