چشمانی دیگر
عکسهای سالهای
دور و نزديک را مرور میکردم
هر کدام مرا
به زمانی و عالمی برد و
احساسی را برانگیخت
با عکسی به پاییز رفتم
و غم فاصلهها
دیگری مرا به شور و فراغت
روزهای آخر اسفند برد
چندتایی هم لبخند به لب بود
ولی غمی در چشمها موج میزد
عکسی دیگر
سرخوشی بعد از
دستاوردی بزرگ را نشان میداد
دستاوردی که روزی آرزو بود
و اکنون خاطره است
یکی هم مرا به دوران
وهمآلود عشق برد
عشقی که فقط خاکستر
خاطراتش به جا مانده
و گاهی آهنگی
یا گذر از کوچهای
جای زخم کهنهی آن را
دستکاری میکند
همه تمام شد
نه غم از دست دادنها
و نداشتنها ماند
و نه شوق و
سرخوشی رسیدنها
غمها گذشت و
غمی دیگر از راه رسید
دلخوشیها رفت و
دلخوشی تازه آمد
و شعلهی عشقی
که خاموش شد
و جایش را گرمای دستان و
نور چشمانی دیگر گرفت
مسعود علیخانی



