گُل رز بودی
گُل رز بودی، چرا علف هرز شدی؟
چه شد که به این روز رسیدی؟
_آن روزها که جوانهی تو را شکستند و حقیرانه نگاهت کردند؛
به رؤیایت خندیدند و تو را دست کم گرفتند؛
و روزهایی که خواستند از آنچه آگاهت میکند دور شوی.
_آهسته تسلیم تلقینات خودشیفتهوار و همدست تحقیرگر شدی.
خود را کوچک شمردی و در خلوت گفتی: راست میگویند.
و برایت بدیهی شد که لایق نیستی.
_چه بسیار افرادی که اینگونه گذران زندگی کردند؛
بیآنکه بدانند که میشد گونهای دیگر بود.
_گاه کافیست آفتاب نگاهی به این غنچه نیمهجان بتابد،
یا دست گرمی، گُل لگدمال شده را نوازش کند تا
دوباره جان گیرد و جوانه زند.
_ولی تو منتظر نمان،
نوازش و نگاه را از خود بخواه و جوانه بزن
مسعود علیخانی



