
چشمانی دیگر
چشمانی دیگر عکسهای سالهای دور و نزديک را مرور میکردم هر کدام مرا به زمانی و عالمی برد و احساسی را برانگیخت با عکسی به

چشمانی دیگر عکسهای سالهای دور و نزديک را مرور میکردم هر کدام مرا به زمانی و عالمی برد و احساسی را برانگیخت با عکسی به

مرگ و زندگی در یک قاب؛ درختی که در نبرد با خشکسالی شکست خورده و درختی که نیمهجان هنوز در نبرد است. ما هم

میگویند غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کن تو بگو با غم نبودنت چه کار میتوان کرد؟ مسعود علیخانی

قایقی دیگر همسفر دریای انس بودیم هوا طوفانی شد من در تقلای رساندن قايق به جزيرهای امن تو در تلاش برای رساندن خود به ساحل

بعد از من وقتی رفتم، دنیا شرمنده نبودنم نشد و اخمی نکرد. بعد از من همه چیز سر جایش ماند؛ لباسها، کتابها، شیشه عطر نیمه

باغ همسایه من با عقبماندگی خودم راحتم، فقط دیگران رشد نکنند تا خیالم راحتتر شود! ما بالاتر از بلندی افکارمان نمیتوانیم اوج بگیریم. گاه

آشنا اول غربیه است؛ بیتفاوت مینگری. حتی ممکن است در دسته دشمنان، بیماران یا نادانها قرارش دهی. چند دقیقه با او همکلام میشوی. از خود

دوباره پاییز دوباره پاییز و ماه مهر ماه دلکندن از دامان پرمهر تو دوباره پاییز و ماه آبان ماه شبهای بیتو و چشم پرآب من

پای پیاده نمیتوانی قلّه را فتح کنی؟ بلندای یک تپّه را چطور؟ نمیتوانی یک کتاب بخوانی؟ یک صفحه را چطور؟ نمیتوانی جهان را بگردی؟ شهرهای
لطفاً مرا فریب بده _آمدم شریک خودفریبیام باشی. ولی آینه شدی و مرا با خودم روبرو کردی. چقدر بیرحم؛ نگفتی تحمل سنگینی واقعیت را ندارم؟